و ناگهان چه زود دیر می شود
هجده سال پیش در چنین روزی برای اولین بار چشم خود را باز کردم و وارد دنیای جدیدی شدم.پروردگارم به من گفت برو ای بنده ی من و زندگی کن و دنیا و آخرت خود را آباد کن.انگار همین دیروز بود که وارد کلاس اول ابتدایی شدم.در یک چشم به هم زدن رسیدم به این سن. گویا گذر زمان از ما شتابان تر است و این ما هستیم که بی تفاوت از کنار آن می گذریم.بچه که بودم آرزو می کردم زود بزرگ شوم اما حالا می فهمم دوران کودکی چه عالمی داشت. چه فایده که حسرت خوردن کاری را درست نمی کند.پس باید به فکر فردا بود و فرداها را ساخت.
هیچگاه از اشتباهات گذشته ناراحت نشویم بلکه آنها را پلی برای رسیدن به موفقیت قرار دهیم.
و باز هم می گویم: " و ناگهان چه زود دیر می شود "
